شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت
در پي اختلاف نظر علما در مورد اينکه شب چهارشنبه سوري 22 است يا 29. روز 22 اسفند يوم الشک و از 22 تا 29 اسفند هفته ي وحشت اعلام شد![]()
عشق عينک سبزيست که کاه را يونجه مي بيند![]()
به خروسه ميگن مرغ چند حرف داره؟ ميگه : قربونش برم حرف نداره
الف) سوختن در آتش و ديگر عذابهاى ذکر شده در نصوص دينى واقعى است، نه صرف تشبيه. البته عذاب آتش آخرت با اين عالم تفاوتهاى بسيارى دارد و ميزان سوزش آن با آنچه در دنيا رخ مىدهد قابل قياس نيست. حضرت امام (ه) در کتاب شريف چهل حديث مىنويسند: «بين سوزش عذاب آخرت و دنيا از چند جهت تفاوت هست:ادامه مطلب...
اولاً بايد توجه داشته باشيد که نظام، سنن و قوانين حاکم بر عالم قيامت غير از قوانين و سنن حاکم بر دنياى مادى است ازاينرو، نمىتوان حقيقت مسائل آن عالم را با ابزار درک دنيوى، درک و دريافت نمود. مثلاً بر اساس آيات و روايات انسان در بهشت هيچگاه پير نمىشود، مريض نمىگرددادامه مطلب...
همجنس بودن مانع از عذاب ديدن و تأثير و تأثر نمىگردد. ما انسانها نيز از خاک آفريده شدهايم، در عين حال اگر خشتى بر پيکرمان فرود آيد از آن آسيب خواهيم ديد.
علاوه اين که حقيقت آتش جهنم براى ما روشن نيست. آنچه مسلم است اين که اگر بخواهيم آن چيزى که در آن جا موجود است را به چيزى که در اين دنيا هست تشبيه کنيم، نزديکترين امر آتش است اما آيا آن آتش هم از هيزمهاى چوبى و يا سوختهاى دنيوى برافروخته شود؟ قرآن اين مسأله را نفى مىکند. در سوره بقره، آيه 23 مىفرمايد: فَاتَّقُوا اَلنَّارَ اَلَّتِي وَقُودُهَا اَلنَّاسُ وَ اَلْحِجارَةُ از آتش بترسيد که از درون خود انسانها و سنگها شعلهور مىشود» و يا در سوره همزه، آيه 6 و 7 مىفرمايد: «آتش سوزان پروردگار که از درون دلها سرچشمه مىگيرد و بر قلبها سايه مىافکند».(برگرفته ازنرم افزار پرسمان)
چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 60 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد!
چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت طولاني به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره!
چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم!
چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي کنيم و آزرده خاطر مي شيم!
چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه!
چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين رديف يک مکان مذهبي تمايل داريم!
چقدر خنده داره که براي عبادت و نيايش هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما براي بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!
چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما معجزات الهي رو به سختي باور مي کنيم!
چقدر خنده داره که همه مردم مي خوان بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنند و يا کاري در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال مي کنيد به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته شود همه جا را فرا مي گيرد اما وقتي که سخن و پيام الهي رو مي شنويد دو برابر در مورد گفتن و يا نگفتن اون فکر مي کنيد!
خنده داره. اينطور نيست؟!
داريد مي خنديد؟
داريد فکر مي کنيد؟
اين حرفارو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاس گذار باشيد که او خداي مهربان و دوست داشتني است.
پي نوشت : آيا اين خنده دار نيست که وقتي که مي خوايد اين حرفارو به بقيه بزنيد خيلي ها رو از ليست پاک مي کنيد بخاطر اينکه شک داريد که اونها به چيزي اعتقاد دارند ؟!!!
خنده داره؟ . . .
| اواخر سخنراني يک خانم جوان و زيبا که از اين توفيق يک عالم مسلمان بسيار دلخور بود به دوستانش گفت : من مي دانم چه طور حالش را بگيرم و ضايعش کنم ! |
|
محمدرضا زائري در سايت خود نوشت: قصد داشتم مطلب مفصلي درباره دست دادن با نامحرم و جوانب مختلف موضوع بنويسم و يادداشتهايي هم برداشته بودم و مخصوصا اين روزها که ذهنم بيشتر درگير حوزه سبک زندگي است، فکر مي کردم اين نکته ها شايد براي مطالعه جدي موضوع مفيد باشد، اما به هر حال به دلايلي منصرف شدم. فقط مي ماند آن دو نکته اي که قول داده بودم از امام موسي صدر نقل کنم که چون تا کنون انتشار نيافته خواندني تر است: ۱- دکتر حسين کنعان در کتابش به نام "الامام موسي الصدر قدر و دور" مي گويد: امام موسي صدر برايم تعريف کرد که وقتي من حدودا نوزده سال داشتم پدرم (آيت الله صدر مرجع بزرگ تقليد) نامه اي براي نخست وزير وقت نوشتند و قرار شد من نامه را ببرم و تحويل دهم؛ لذا صبح زود از قم راه افتادم و به تهران آمدم و به محل زندگي او که منزلگاه با شکوهي بود مراجعه کردم. مرا به سالن طبقه اول راهنمايي کردند. نشستم و به تماشاي در وديوار مشغول شدم. آن فضا و محيط متفاوت و شيک و با شکوه با تابلوهاي نقاشي و وسايل تزييني و پرده هاي زربفت و ... براي من که از يک خانه ساده طلبگي آمده بودم خيلي تازگي داشت و غرق تفکر در اين فاصله فرهنگي واجتماعي بودم. من دستم را روي سينه ام گذاشتم و سلام او را پاسخ دادم (جالب اينجاست که اين فرهنگ زيبا و راه حل ستودني که شايد منشا آن از هميشان باشد، الان در لبنان و بسياري جوامع کاملا رواج يافته است و اخيرا يکي از شبکه هاي تلويزيوني لبنان در برنامه هاي مربوط به تعاملات اجتماعی بین مردها و زن ها این موضوع را میان حاضران در استودیو به تجربه عملی گذاشته بود) دکتر کنعان می گوید در اینجا امام صدر خندید و به مزاح گفت: و هنوز دستم روی سینه ام مانده است ! ۲- دانشمند فاضل و نویسنده اندیشمند استاد سید عباس نورالدین برایم نقل کرد که روزی امام صدر در یک کلیسا (یا دانشگاه) سخنرانی بسیار موثر و جذابی ایراد کرد و همه را مجذوب نمود. اواخر سخنرانی یک خانم جوان و زیبا که از این توفیق یک عالم مسلمان بسیار دلخور بود به دوستانش گفت: من می دانم چه طور حالش را بگیرم و ضایعش کنم ! و بلا فاصله پس از پایان سخنرانی در حالیکه همه را متوجه خود کرده بود جلورفت و دستش را به طرف ایشان دراز کرد. ایشان طبق عادت دستشان را روی سینه گذاشتند. |
روزي پادشاه در کاخ امپراتوري قدم مي زد . هنگامي که از آشپزخانه عبور مي کرد ، صداي ترانه اي را شنيد . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه يک آشپز شد که روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي شد .
پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد : چرا اينقدر شاد هستي ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط يک آشپز هستم . تلاش مي کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصيري تهيه کرده ايم و به اندازه کافي خوراک و پوشاک داريم . بدين سبب من راضي و خوشحال هستم .
پس از شنيدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد . نخست وزير به پادشاه گفت : قربان ، اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست . اگر او به اين گروه نپيوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبيني است .
پادشاه با تعجب پرسيد : گروه 99 چيست ؟
نخست وزير جواب داد : اگر مي خواهيد بدانيد که گروه 99 چيست ، بايد چند کار انجام دهيد : يک کيسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد . به زودي خواهيد فهميد که گروه 99 چيست .
پادشاه بر اساس حرفهاي نخست وزير فرمان داد يک کيسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کيسه را ديد . با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد . با ديدن سکه هاي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت . آشپز سکه هاي طلايي را روي ميز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهي رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولي واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نيست . فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست ؟ شروع به جستجوي سکه صدم کرد . اتاق ها و حتي حياط را زير و رو کرد . اما خسته و کوفته و نااميد به اين کار خاتمه داد .
آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلايي ديگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند .
تا ديروقت کار کرد . به همين دليل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند

چه لحظه هايي که در زندگي ترا گم کردم اما تو هميشه کنارم بودي ...
چه دقيقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردي...
چه ساعت هايي که غرق در شادي و غرور، تو رو که پشت همه موفقيت هام قايم شده بودي از ياد بردم اما تو هميشه به يادم بودي ...
چه روزهايي که سرمو تُو لاکم کردم و توي غصه هايي که فکر ميکردم تو براي تلافي کارهاي بدم برام فرستادي دست و پا زدم ، اما تو هميشه کاري کردي که به صلاح من است ...
وقتي خسته از همه جا و همه کس نااميدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادي...
وقت از آدم هاي دور و برم دلم گرفت ...
و دنيا غم هاش و بهم ارزوني کرد تو به قلبم آرامش دادي...
تو با حضورت به خنده هام هدف دادي ، به گريه هام دليل دادي ، به زندگيم ، به نفس کشيدنم رنگ دادي...
وقتي قلبم تپيد تو همه عظمت و بزرگيت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادي...
وقتي دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهميدم که غم و غصه هاي ديگرون بارش سنگين تر از از غصه هاي خودمه...
اون وقت تو وجودم شيرينيه به ياد ديگران بودن رو چشيدم ...
وقتي بهم بخشيدي و ازم گرفتي فهميدم اين معادله زندگيه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...
نه شاد بودن واسه داشته ها ...
و وقتي به ازاي نداشته ها بهم چيز هاي ديگه اي دادي اونوقت به بزرگي و مهربونيت بيشتر پي بردم ...
و فهميدم بيشتر از اون چه که هستي بايد مهربون باشي ...
خدا جونم خيلي دوست دارم خيلي زياد و به خاطر همه چيز ممنون.....
خدايا به خاطر سه چيز سپاسگذارم
دادن هايت را نعمت ، ندادن هايت را رحمت ، گرفتن هايت را حکمت
سخن سنجي,اديبي,نکته داني
ز,راز خلقت زن شکوه ها کرد
که مکر و کيد او را بر ملا کرد
بگفت از د ست انان ناتوانم
چو گل افسرده و پژ مرده جانم
الهي در کمند زن نيفتي
اگر افتي به روز من نيفتي
ندانستم که اين بي مهري از چيست
که زن شايسته اين گفته ها نيست!
کجا مفهوم زن رنج و ملال است
که زن مجموعه عشق و کمال است
اگر راه زني هم نا صواب است
و يا کردار او زشت و خراب است
يقين دان ريشه ان فقر و درد است
و يا سرچشمه اش يفال مرد است
بسا مردي که از زن بدتر ايد
به زشتي و فساد ش برتر ايد
ولي با اين همه زشتي و پستي
بد ست اورده تاج و تخت و هستي
چو قصد افرينش کرد يزدان
همه در قالب زن شد نمايان
چنين گفتا حکيم نکته داني
نکو حرفي پر از دّر معاني
که مرد همچون عقاب و زن چو بال است
بدون بال پروازش محال است
زن و مردند راز جاوداني
که ميريزند طرح زندگاني
اگر حاکم و گر محکوم باشند
به خلقت لازم و ملزوم باشند
خداوند گفت:« ديگرپيامبري نخواهم فرستاد،از آن گونه که شما انتظار داريد؛ اما جهان هرگز بي پيامبر نخواهد ماند.» و آن هنگام پرنده اي را به رسالت مبعوث کرد.پرنده آوازي خواند که در هر نغمه اش خدا بود.عدهاي به او گرويدند وايمان آوردند.وخدا گفت:« اگر بدانيد، با آواز پرندهاي مي توان رستگار شد.»خداوند رسولي از آسمان فرستاد.باران، نام او بود.همين که باران، باريدن گرفت، آنان که اشک را مي شناختند، رسالت او را دريافتند، پس بي درنگ توبه کردند و روحشان را زيربارش بي دريغ باران شستند.خدا گفت:« اگر بدانيدبا رسول باران هم مي توان به پاکي رسيد.»خداوند پيغامبر باد را فرستاد تا روزي بيم دهد وروزي بشارت.پس باد روزي توفان شد وروزي نسيم وآنان که پيام او را فهميدند، روزي در خوف وروزي در رجا زيستند.خدا گفت:« آن که خبر باد را مي فهمد، قلبش در بيم واميد مي لرزد وقلب مؤمن اين چنين است.»خدا گلي را ازخاک برانگيخت، تا معاد را معنا کند.وگل چنان از رستاخيز گفت که از آن پس هرمؤمني که گلي را ديد، رستاخيز را به بار آورد.خدا گفت :«اگر بفهميد، تنها با گلي قيامت خواهد شد.»خداوند يکي از هزار نامش را به دريا گفت.دريا بي درنگ قيام کرد وسپس چنان به سجده افتادکه هيچ از هزار موج آن باقي نماند.مردم تماشا ميکردند عده اي پيام دريا را دانستند پس قيام کردند وچنان به سجده افتادند، که هيچ از آنها باقي نماند.خدا گفت :«آن که به پيغمبر آب ها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت.»وبه ياد دارم فرشته اي به من گفت :«جهان آکنده از فرستاده وپيغمبرومرسل است ،اما هميشه کافري هست تا باران را انکار کند وبا گل بجنگد، تا پرنده را دروغگو بخواند وباد را مجنون ودريا را ساحر.اما همين امروز ايمان بياورکه پيغمبرآب ورسول باران وفرستاده باد براي ايمان آوردن تو کافي است...»
دنيا آنقدر وسيع هست که براي همه مخلوقات جايي باشد پس به
مادر من فقط يک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت کشيدم . آخه اون چطور تونست اين کار رو بامن بکنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد يکي از همکلاسي ها منو مسخره کرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يک چشم داره
فقط دلم ميخواست يک جوري خودم رو گم و گور کنم . کاش زمين دهن وا ميکرد و منو ..
کاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال کني چرا نميميري ؟
اون هيچ جوابي نداد....
حتي يک لحظه هم راجع به حرفي که زدم فکر نکردم ، چون خيلي عصباني بودم .
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ کاري با اون نداسته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
از زندگي ، بچه ها و آسايشي که داشتم خوشحال بودم
تا اينکه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد کشيدم که چرا خودش رو
دعوت کرده که بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم “: چطور جرات کردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”
گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينکه آدرس رو عوضي
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يک روز يک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شرکت درجشن تجديد ديدار
دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم که به يک سفر کاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي کنجکاوي .
همسايه ها گفتن که اون مرده
ولي من حتي يک قطره اشک هم نريختم
اونا يک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که بدن به من
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
ولي من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينکه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي کوچيک بودي تو يه تصادف يک چشمت رو از
دست دادي
به عنوان يک مادر نمييتونستم تحمل کنم و ببينم که تو داري بزرگ ميشي با يک چشم
بنابراين مال خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود که پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور کامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت. قابل توجه اين فقط يک داستان است و واقعيت ندارد






ديگر نمانده هيچ
ديگر نمانده هيچ به جز آرزوي مرگ
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
جسم است و جان کوفته در جستجوي مرگ
تنها شدم ، گريختم از خود ، گريختم
تا شايد اين گريختنم زندگي دهد
تنها شدم که مرگ اگر همتي کند
شايد مرا رهايي ازين بندگي دهد
تنها شدم که هيچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هيچ نگيرم سراغ خويش
دردا که اين عجوزه ي جادوگر حيات
بار دگر فريفت مرا با چراغ خويش
اينک شب است و مرگ فراراه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اينک منم گريخته از بند زندگي
با زندگي چگونه توانم دوباره ساخت ؟
بچه بودم فکر ميکردم خدا هم مثل ماست
مثل من و تو،ما و همه او نيز موجودي دو پاست
در خيال کوچک خود فکر ميکردم خدا
پيرمردي مهربان است و به دستش يک عصاست
يک کتو شلوار ميپوشد به رنگ قهوهاي
حال و روز جيبهايش هم هميشه روبراست
مثل آقاجان به چشمش عينکي دارد بزرگ
با کلاه و ساعتي کهنه که زنجيرش طلاست
فکر ميکردم که پيپش را مرتب ميکشد
سرفههاي او دليل رعد و برق ابرهاست
گاه گاهي نسخه ميپيچد،طبابت ميکند
مادرم ميگفت او هر دردمندي را دواست
فکر ميکردم شبها روي يک تخت بزرگ
مثل آدمها و من در خوابهاي خوش رهاست
چند سالي که گذشت از عمر ،من فهميدهام
تو حسابش از عالم و آدم جداست
مهربانتر از پدر،مادر،شما،آقا بزرگ
او شبيه هيچ فردي نيست ،نه!چون او خداست
[19/12/1386- 1:9 ص] اياسوختن دراتش جهنم يک تشبيه است يامثل سوختن دنيا ميباشد؟
[19/12/1386- 1:7 ص] منظورازاتش جهنم چيست ونوع عذاب درانجا چگونه است؟
[17/12/1386- 6:40 ع] اگرشيطان ازاتش است چگونه دراتش جهنم خواهدسوخت؟
[9/11/1386- 7:25 ع] خنده دار
[31/6/1386- 9:51 ص] دست دادن با خانم ها و راه حل امام موسي صدر
[1/6/1386- 1:12 ع] گروهه99
[30/5/1386- 1:11 ع] خدا
[20/2/1386- 12:52 ع] خلقت زن
[20/2/1386- 11:49 ص] رسالت
[26/12/1385- 1:37 ع] پرستش
[11/12/1385- 12:5 ع] مادر
[28/10/1385- 11:5 ص] معناي زندگي
[21/10/1385- 11:57 ص] ديگر نمانده هيچ
[26/7/1385- 1:59 ع] خدا
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 8
کل بازديد :4646
از اين بيهوده چرخيدن چه حاصل؟پياده ميشوم دنيا نگه دار......!
نام: | |
ايميل: | |








